مقالات و تحلیل ها

یک خاطره از پلیس ونکوور

Vancouver_Police

Vancouver_Police

من بخاطر نوع شغلی که دارم دائما با پلیس سروکار دارم و واقعا باید بگم پلیس کانادا یعنی احساس آرامش.

ولی شب گذشته وقتی مشغول کار بودم یه دختر ۱۸ یا ۱۹ ساله دیدم که توی نقطه کور پارکینگ نشسته بود و باخودش صحبت می کرد.
رفتم جلو و ازش خواستم که جای دیگه ای بشینه چراکه اونجا خطرناک بود اما دخترک به من فقط جواب داد که حامله است و به هیچی اهمیت نمی ده.

اون یه دختر جوون سفید پوست ۸ یا ۹ ماه حامله بود که قیافه اش مثل فرشته ها معصوم و بیگناه بود و نمی دونم به خاطر چی به اون وضعیت افتاده بود. وقتی باهاش صحبت می کردم تو خودش بود و انگار توی عالم دیگه بودو کاملا معلوم بود که مشکل عصبی داره.

خلاصه به پلیس معمولی زنگ زدم و در عرض ۴ دقیقه اومدن . یک پلیس زن و یک پلیس مرد و هردو قیافه های ایرانی یا هندی یا عربی یا آمریکای جنوبی داشتند. اما پلیس مربلافاصله شروع کرد با طرز بدی صحبت کردن و کافی دخترک رو از دستش کشید و محکم به زمین زد و به دخترک دست بند زد و دخترک در حال گریه کردن بود.

غیرت ایرانی من زد بالا و با توجه به اطلاعات کاملی که از اختیارات خودم از سکیوریتی دارم رو کردم به پلیس مرد و گفتم”هی مواظب رفتارت باش من از شما خواستم کمکش کنید نه اینکه شکنجش بدید” پلیس مرد در جواب گفت “بله نفهمیدم چی گفتی” ومن محکمتر گفتم “تو الان تو ساختمون منی و امنیت اینجا زیر نظر من هستش. پس با ادب باش و کارت رو خوب انجام بده”

پلیسه فهمید من محکمه محکمم و خیلی هم جدی هستم خلاصه یه مقدار سئوال و جواب از دختره کرد و بعد ازمن به خاطر رفتارش عذرخواهی کرد و گفت که همین دختر صبح می خواسته مشت بهش بزنه ومن بهش گفتم که بی خیال شو این دختره با تمام زورش هم بتو مشت بزنه تو هیچیت نمی شه.

خلاصه همه رفتند و من موندم با دل شکسته و فکر اینکه یه نفر از جنس من یعنی “مرد” اونرو حامله اش کرده و ولش کرده به امان خدا و شاید هم دختره برای همین زده بسرش.

رفتم تو خیابون و دختره رو توی مغازه لوازم فروشی پیدا کردم و رفتم پیشش و گفتم می خوای برات یه کافی بخرم و دختره گفت آره لطفا و بعد بهش ۲ دلار دادم و پرسید کجا می تنم بگیرم و من مکدونالد رو بهش بنشون دادم و دختره رفت تو مک دونالد و یه کافی خرید و با یه دلاری هم که خودش داشت یه عروسک کوچیک خرید.

بهش گفتم همینجا تو مک دونالد بمونه و کافیش رو بخوره. به بچه های مکدونالد هم سپردم که کاریش نداشته باشن و هواش رو داشته باشن. بعد اومدم بیرون و سرم رو رو به آسمون کردم و نگاه کردم به بارون توی آسمون و از خدای مهربون خواستم که کمکش کنه.

بعدش دوباره به پلیس زنگ زدم و گفتم که همکاراشون فقط دختره رو رد کردن رفت و کمکش نکردن و اونهاهم جواب درستی بهم ندادن و گفتن تا دختر به کسی آسیب نرسونه و یا تاکسی به اون آسیب نرسون کاری نمی تونن بکنن.

نقل از وبلاگ: امیدبان (عکس: تزئینی است)

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید