مقالات و تحلیل ها

چرا ما ایرانیان اینگونه‌ایم؟

از عنوان مطلب اینگونه برمی‌آید که قصد نقد و بررسی چیزی را دارم که به نوعی به همه ما مربوط می‌شود. بعد از دو سال اقامت در کانادا و بررسی اوضاع و احوالات هموطنان خود به نتایج جالبی رسیدم که البته خالی از لطف نیست تا با شما هم درمیان بگذارم.

به راستی چرا اینگونه‌ایم؟ چرا ما ایرانیان اینگونه‌ایم؟ چرا اقلیتی بزرگ اما پراکنده‌ایم؟ چرا کاری را نمی‌توانیم به طور مشترک با کیفیت خوب و عالی پیش ببریم؟

متاسفانه اخلاقیات این روزهای ایرانیان عزیز چیزی نیست که نیاکان ما بدان توصیه کرده‌اند! ما بدنبال آرمان‌شهر خود کوه‌ها و دریاها را در می‌نوردیم، دوری‌ها را تحمل می‌کنیم، سختی‌ها را به جان می‌خریم، از نوع شروع‌کردن‌ها را افتخار خود می‌سازیم و ساختن آینده بهتر برای فرزندان احتمالی خود را ملاک زندگی حال خود قرار می‌دهیم. اما در راستای تمامی اینها، ایرانیت خود را فدا می‌سازیم و منی جدید ایجاد می‌کنیم که احتمالاً بعد از سه نسل نه ایرانی مانده‌است و نه نامی و تنها غربت‌نشینانی خودی می‌شویم در آرمان‌شهر قربانگاه پدران و مادرانمان!

مقدمه دوم کمی تند و غم‌انگیز بود اما واقعی! واقعیت این است که ما خود را اینجا خیلی زود نشان می‌دهیم و نمی‌توانیم در لابه‌لای جامعه پنهان‌شویم. اگر در ایران بیست سال زمان لازم است تا فردی را بشناسید اینجا در چند ماه به همان شناخت خواهی‌رسید. دوستان واقعی به راحتی خود را نشان می‌دهند و آنگاه هست که می‌بینید تنهایید و آنهایی که روزی رفیق‌های تو بودند الان تنها به یک یک دلاری بیشتر در ته جیب خود نگاه می‌کنند. اینکه با تو بودن چقدر برایشان سودآور است و آیا نفعی از با تو بودن می‌برند یا نه؟! شاید باور نکنید که این جمعیت به وفور در اینجا یافت می‌شود و متاسفانه به دلیل کوچک‌بودن جامعه به زودی شناسایی می‌شوند و نمی‌توانند مانند ایران در لابلای مشکلات فراوان و مردمان دیگر پنهان شوند و یا غرش را بر سر حکومت بزنند. کاش این فرصت را در ایران هم داشتیم تا دوستی را اینگونه محک می‌زدیم تا خلوصش را بیابیم.

جامعه‌ای رو به گسترش از نظر تعداد ولی دور از هم از نظر همبستگی. همه یکجا جمع می‌شویم و همدیگر را تشویق می‌کنیم تا دور یکدیگر باشیم، در ابتدا روابط بسیار خوب و شیرین است و همه چون تازه‌وارد هستند در یک سطح زندگی قرار دارند و تا به اینجای کار زندگی بسیار شیرین است ولی اما دیری نمی‌پاید تا این روابط رویه منفی خود را طی می‌کند و سیستم زندگی همان سیستم منفعت‌طلبی می‌شود که از آن به نوعی گریزان بوده‌ایم. قومی را سراغ ندارم که اینقدر به خاطر منافع خود حاضر باشند هم‌وطنان خود را قربانی کنند و یا طعمه مقاصد خویش قرار دهند. جمعیت در کنار هم و در یک محله هستند، اما وقتی از کنار هم رد می‌شوند انگار که غریبه‌هایی هستند از دو دنیای مجزا! من به چشم خود دیده‌ام ایرانیانی که تا می‌فهمند دور و برشان ایرانی دیگری است به زبان دست و پا شکسته دومی حرف میزنند که باعث خنده انسان می‌شود. این کنار هم بودن واقعاً چه سودی دارد؟

اکثر مشاغل ایجادشده توسط ایرانیان مشاغل بسیار سطح پایین و معمولی است که نمی‌تواند متخصصان را جذب خود کند که اگر هم اینجا و آنجا چنین چیزی ببینید ترجیح می‌دهند اکثر کارمندان خود را غیرایرانی بگیرند و البته تقصیری هم ندارند زیرا بسیار زخم‌خورده اعتماد بی‌جا هستند. جمع ایرانیان تحصیل‌کرده و دارای مشاغل خوب معمولاً بسیار کوچک و درون خودشان است و کمتر غریبه‌ای را به درون خود راه می‌دهند مگر آنکه از فیلترهای مختلف عبور کرده‌باشند. اگر دیدید کسی به شما بدون شناخت و دلیل، پیشنهادی برای برقراری رابطه می‌دهد بدانید یا مقاصد سیاسی مد نظرش هست یا قصد برهم‌زدن زندگی شما را دارد و یا چشم به این دارد که وارد فرقه دینی آنها شوید. خلاصه قصدی به غیر از ایجاد یک رابطه پاک در کار است که تیزهوشی شما را در تشخیصش می‌طلبد.

مدت‌ها می‌گذرد و می‌بینید که جمعیت دور و برتان تغییرات زیادی کرده‌است. با آنهایی که از ابتدا این راه را پیموده‌اید دیگر نیستید، آدم‌ها خیلی سریع عوض می‌شوند و جای آنها را کسانی جدید می‌گیرند که عمر ماندن آنها هم زیاد نیست. در این طوفان شدآمدها، کسانی هم برای شما خواهند ماند که واقعاً معنای دوستی و ارتباط را به شما بچشانند اما شما در این کشاکش آنقدر خسته شده‌اید که یا خود را از جماعت دور می‌کنید و به زندگی آرام در گوشه‌ای بسنده می‌کنید و یا اینکه با همه افراد تا سطح خودشان وارد رابطه می‌شوید و به نوعی خود را رها می‌کنید تا زمان بگذرد و روزگار سپری شود. در هر دوی این حالت‌ها، آن روحیه و انرژی و شادابی و اعتماد که برای برقرای رابطه سالم نیاز است را از دست خواهید داد و انسان‌ها آن معنی قبل را برای شما ندارند و تنها برای پرکردن اوقات خود به سوی آنها می‌روید و نه به منظور برقراری یک رابطه واقعی!

معمولاً بعد از از آب و گل درآمدن و جاافتادن، هموطنان عزیز دوباره به همان سبک و سیاق قدیم و ایرانی خود بازمی‌گردند و همان بازی‌های ایرانی را برای یکدیگر تکرار می‌کنند. تجملات و چشم‌وهم‌چشمی آن هم در جامعه‌ای کوچک با هزینه‌هایی بسیار بالا. در این گیر و دار شانس بیاورید که اگر تازه‌وارد هستید وارد جماعت قدیمی‌ترهای اینگونه نشوید که ضربات روحی و روانی بسیاری به شما وارد می‌شود و فشار مهاجرت را بیشتر احساس می‌کنید. هر کس چیزی به شما از تجارب خود می‌گوید و راه خود را پیشنهاد می‌دهد، وارد زندگی‌هایی می‌شوید که تقریباً ساخته‌شده‌اند و شما زمان زیادی نیاز دارید تا به آن برسید و خوب اگر خواهان این هستید که رابطه خود را حفظ کنید باید سریع‌تر به حد و اندازه آن رابطه برسید یا خود را کنار می‌کشید و یا فشاری بسیار بالا روی خود و خانواده تحمیل می‌کنید در در هر دو صورت باخت با شماست.

باید ذکر کنم که این بحث بدان معنا نیست که غیر از این چیز دیگری نیست. تجربه خود من نشان می‌دهد که می‌توان جمعی کوچک ولی مفید و خوب درست کرد تا از آن لذت برد و در مواقعی به آنها تکیه کرد و کمک گرفت و لذت دوستی واقعی را تجربه کرد. اما برای این منظور باید وقت زیادی صرف کنید و بعضی مواقع تنهایی را به جان بخرید تا به مقصود برسید. جامعه ما تنها جایش عوض شده‌است اما مرام و مسلک نه تنها بهتر نشده‌است بلکه به نوعی دیگر بدتر هم شده‌است. جایی که نه خانواده‌ای هست و نه دوستان قدیمی و چندساله و جایی که نیاز به اینها چندین برابر ایران احساس می‌شود، بیایید برای یکدیگر نردبانی برای ترقی باشیم نه اینکه پای بر روی شانه‌های هم بگذاریم تا سیبی از درخت بچینیم. بیایید آنگونه نباشیم و شاید اینگونه باشیم:

واقعاً بدون چشم‌داشتی به یکدیگر کمک کنیم اما از هم توقع نداشته باشیم. اگر موقعیت خوبی در جایی دیدیم به یکدیگر هم بگوییم نه اینکه آن را تنها برای خود نگاه داریم تا شانس خود را بالاتر ببریم. اطلاعات غلط به یکدیگر ندهیم و اگر نمی‌دانیم اصلاً چیزی نگوییم. تجارب خود را بدون سانسور و کم و زیاد به هم بگوییم و اگر حالا موفقیم حقیقت راه را بگوییم نه وصف حال را. واقعیت را بگوییم و نه آنچیزی را که خوشایند شنونده است. سرویس خوب و با کیفیت بدهیم تا علاوه بر ایرانیان بتوانیم جاذب اقلیت‌ها و اکثریت‌های دیگر نیز باشیم. زندگی خصوصی دیگران را به خود آنها واگذار کنیم و همه را همانطور که هستند بپذیریم. اگر دوستی در ابتدای ورودتان به شما محبت کرد قدر آن را بدانید نه اینکه بعد از یادگرفتن راه و چاه او را فراموش کنید.

این در بسیاری از ایرانیان مرسوم است و یواش یواش میل کمک به هم نوع را در بین قدیمی‌ها کمرنگ کرده‌است و خود شنیده‌ام که دوستانی گفته‌اند ما هرگز دیگر برای کسی قدمی برنمی‌داریم. وقتی عزیزانی که سالها در این کشور سابقه دارند پشت جدیدترها را خالی کنند واقعاً بدانید پشتوانه بزرگی از این جامعه برداشته خواهدشد و این همان حکایت قدیمی منفعت‌طلبی و تمامیت‌خواهی ما ایرانیان است. روحیه قدردانی ما تنها بعد از مرگ و یا هنگام مشکلات غلیان می‌کند که حکایتی غریب است. در آخر هم پیشنهاد می‌کنم که بیشتر با یکدیگر همکاری کنیم تا بتوانیم اقلیتی قدرتمند بسازیم تا باعث سرافرازی خود و هوطنان دیگر شویم.

نقل از وبلاگ: کامیار مهاجری دیگر

دیدگاهتان را بنویسید