مقالات و تحلیل ها

نژاد پرستی در کانادا

Racism-in-Canada

بگذارید از همین ابتدا خیالتان را راحت کنم. بله. در کانادا نژادپرستی وجود دارد و به وفور. نظریاتی هم چون “وضع ما بهتر از بقیه ی اقلیت هاست” از زمره ی همان نظریات معمول خود بزرگ بینانه ی ایرانی ست. ما به اندازه ی کافی سیاه هستیم که مورد هجوم نژادپرستانه قرار بگیریم. به اندازه ی کافی مسلمان هستیم (از نگاه کانادایی بخوانید تروریست). و سیاستمداران بدگوشتمان به اندازه ی کافی در بوق و کرنایه ی رسانه های غربی هستند که در موضع ضعف نژادی باشیم.

نژادپرستی در کانادا در جهار لایه حضور دارد.

لایه ی اول مافیای مدیریتی سفید کانادایی ست. یک حلقه ی سفید که تمام تصمیم ها را می گیرد و همه چیز را کنترل می کند (و طبیعتن سهم بزرگی از ثروت عظیم کانادا را در جیب می گذارد. ورود به این حلقه عملن غیر ممکن است. این یک محدوده ی امنیتی غیر قابل نفوذ و در بسیاری از موارد غیر محسوس است. استاد دانشگاه رنگین پوست هست اما مدیران و تصمیم گیران سیستم های دانشگاهی همگی سفیدند. پزشک سیاه هست اما مدیران سیستم پزشکی سفیدند. احتمال به قدرت  رسیدن یک نخست وزیر سیاه در کانادا در آینده ی نزدیک، آن گونه که در آمریکا اتفاق افتاد، تقریبن صفر است. تا آن جا که من می بینم ورود به این حلقه حتی برای نسل دوم مهاجران هم غیر ممکن است.

لایه ی دوم، نژاد پرستی سیستماتیک در بیزینس های کانادایی ست. یک کانادایی با هوش  معمولی  و توانایی های بسیار معمولی می تواند تمام عمر با یک شغل مناسب بدون دردسر زندگی کند. هیج نوع رقابت منصفانه ای وجود ندارد (مگر این که به صورت وحشتناکی از رقبای کانادایی خود بهتر باشید، که بعضی هستند). رزومه هایی که با اسم های نا آشنا می آیند جدی گرفته نمی شوند. این لایه نژادپرستانه ورود شما را به شغل سابقتان بسیار کند می کند. طبیعی ست که هر چه طبیعت شغلتان نزدیکتر باشد به حلقه های تاثیرگذار اجتماعی کار دشوار تر می شود. اگر معلم زبان باشید یا آرایشگر یا مهندس، می توان کاری کرد. اما اگر پزشکید یا وکیل یا استاد دانشگاه، خود را برای یک کاغذبازی چندساله ی کافکایی آماده کنید. نسل دوم در صورت داشتن توانایی با این نوع نژادپرستی مشکل چندانی نخواهند داشت.

لایه ی سوم ابراز آشکار نفرت و تحقیر نژادی ست. این معمولن توسط سفیدهای بی سواد و سطح پایین اتفاق می افتد. تعداد سفیدهای بی ادب و بی سواد هم اصلن کم نیست. کانادایی ها اصولن از یک سابقه ی کارگری و روزمزدی می آیند. مهاجران را عمومن از کانادایی ها باهوش تر و اصیل تر دیده ام. و با معیارهای اخلاقی بالاتر. این نوع حمله های نژادپرستانه خوشبختانه کم اهمیت ترین هستند. و هر روز هم اتفاق نمی افتد (مخصوصن با وجود تعداد قابل توجه سفیدهایی که بسیار مهربانند و باز). اما اگر اتفاق بیافتد بدجور اعصاب می زند. نسل دومی ها هم از این در امان نیستند به خاطر خصوصیات فیزیکی که از شما به ارث می برند. خصوصیات رنگین پوستان.

لایه ی چهارم از همه مسموم تر است. این نوع نژاد پرستی، بی اعتمادی و حتی نفرتی ست که که در سکوت کر کننده بین شما و سفیدان “می تواند” وجود داشته باشد. سفید ها ممکن است به شما لبخند بزنند یا با شما جوک بگویند اما بحث ها ی اصلی هیچ گاه مطرح نمی شوند (ضعف زبان این را چند صد برابر پیچیده می کند). می گویم “می تواند” نمی گویم وجود “دارد”. چون هیچ وقت نمی فهمیم. و همین که هیچ وقت نمی فهمیم دردناکش می کند چه باشد چه نباشد. نسل دوم معمولا از این فرار می کنند چون با بچه سفیدها بزرگ می شوند. اما نسل اول در کنار مهاجرین دیگر بیشتر سامان می گیرند.

اکنون سئوال این است که با تمام این آیا باید که مهاجرت می کردم؟ جواب من حتما یک “بله” است. چرا؟

۱- نژادپرستی در کانادا وجود دارد. ار خود اما می پرسم: در ایران چه؟ ما که از نژاد پرست ترین ها و مذهب پرست ترین ها و زبان پرست ترن هاییم. ما که از بیگانه نفرتی به خود زنی هم رسیده ایم. شانس من برای زیستن یک زندگی انسانی، در کانادا صدها برابر بیشتر است از بودن در این بازی مخوف.

۲- در کانادا هم مثل ایران هم فساد اقصادی هست، هم رانت خواری، هم آشنا بازی، هم آقازاده بازی و هم اشکالات دموکراتیک. کانادا اما در مقایسه با ایران از پر نفوذترین و ثروتمندترین کشورهای دنیاست. این یعنی زندگی در ایران مثل زندگی در یک خانواده با پدری فاسد و بی پول است (با یک حکم تخلیه که موعدش هر لحضه نزدیک می شود)و زندگی در کانادا سر کردن با پدری به همان اندازه فاسد اما پر پول و پر نفوذ. من ترجیح می دهم پسر ناراضی و ناخلف دومی باشم تا اولی.

۳- اگر که در کانادا راه خود را بروید. تجارت خود را بکنید. خلاق باشید و خریدار داشته باشید، تمام درها به روی شما باز است و راه های رسیدن شفاف. ورود به سیستم های موجود مطمئنن دشوار است اما شروع سیستم خودتان آسان. بشتر که فکر می کنم نظرم را شاید در مورد سیستم های موجود هم تعدیل بکنم. فکر می کنم با سیستم های موجود، من هیچ وقت نمی توانستم وارد دانشگاه تهران بشوم اما دانشگاه تورانتو به من خوش آمد گفت. جمله ام را عوض می کنم. راه ها این جا پیچیده است اما آسفالت. و دروغ می گویم اگر اعتراف نکنم که هنوز خواب آن راه های خاکی را می بینم. گر چه با تعرق و هراس.

 

برگرفته از وبلاگ : بال

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید