مقالات و تحلیل ها

ما و نژاد پرستی کانادایی ها !

آقای دکتر “ف” دوساله از ایران اومده و اونجا  ارتودنتیست بوده. در طی این دوسال که موفق به ورود به کار خودش نشده هیچ، دل پری از کانادایی ها داره و معتقده که خیلی نژاد پرستن.  به نظر من هم نژاد پرستی در لایه های خیلی درونی و ظریف اینجا وجود داره فقط جوریه که نمی تونی اثباتش کنی ولی گاهی حسش میکنی بدون اینکه دلیل قاطعی براش  داشته باشی  چون اگر دلیل محکم داشته باشی می تونی طرف را بکشی دادگاه و خوب اینا هم زرنگن  و دم به تله نمیدن.

راستش از اونجایی که من خودم از یک فرهنگ نژاد پرست اومدم اینجا نژاد پرستی اینا را خیلی عادی میدونم چون توی همون ایران هم با وجودی که کشورم بود و از همون فرهنگ بودم  آنقدر مورد تبعیض واقع شدم که دیگه به این باور رسیدم که رگه ی نژاد پرستی در همه ی انسان ها کما بیش وجود داره . چرا باید فکر کنیم که کانادایی ها نیستند یا نباید باشن؟  باز خوبیش اینه که این ها به روت نمیارن در حالیکه در ایران خیلی علنی ما مردم نژاد های دیگه را به تمسخر می گرفتیم و مطمئن باشید که این تنها شامل حال افغان ها نمی شد.

ک فرهنگ خودش تنش بود و وقتی با هاش حرف زدم  دیدم دلش شدیدن از ایرانی ها خونه و میگفت من با  ماشین پلاک سیاسی  ومحافظ ها م که میرم خرید  حتمن چند بار  کلمه ی کا کا سیاه … سیاه سوخته و…. را می شنوم. (متاسفانه فارسیش خیلی خوب بود).

اما اینا از ما خیلی سیاست مدار ترن.  در یکی از کتاب های هد وی قدیمی درسی بود که  راجع به فرهنگ های مختلف نوشته بوددر مورد انگلیسی ها میگفت ک شما ممکنه با یک انگلیسی به مدت سی سال در یک اتاق همکار باشی اما هرگز نفهمی که اون در تمام این مدت سی سال ازت متنفر بوده!

حالا نکته ی جالب صحبت های دکتر ” ف”  در اثبات نزاد پرستی کانادایی ها این بود که کانادیی ها هیچ مهاجری را در رده های بالای سیاست گذاری مملکتشون  راه نمیدن. وقتی ایشون این صحبت را در یک جمع داشت میکرد همه به تائید و تاسف سر تکون میدادند فقط اون میون من با لبخندی رضایتمندانه و شاد داشتم نگاهش میکردم.

واقعن بد نیست ما ایرانی ها گاهی هم یک کوچولو فروتن باشیم و قبول کنیم که حقیقتن در انجام بعضی از کار ها افتضاحیم .منجمله مملکت گردونی.

یک نگاه به تاریخ پر عظمتمون بکنید. خدا وکیلی بعداز کوروش کبیر و یکی  دوتا حاکم محلی ما کی را داریم به عنوان الگوی مدیریت ملی ازش نام ببیریم؟  این هایی که الان داریم در هر رده ای از مدیریت واقعن چند درصد بر اساس اصول مدیریت نوین و جهانی عمل میکنن؟   من قبول دارم ما ملت باهوشی هستیم که کلی از ژن های ما الان درسازمان ناسا در حال عرض اندام هستند . یک دانشمند تازه کشف شده داریم که بر کرسی انشتین نشوندنش کلی شاعر داریم و ایضن وبلاگ نویس ;- ) اما دردنیای مدرن رسم براینه که وقتی یک کسی کاری خارق العاده نشون میده از خودش میارن و بهش یک میز و صندلی میدن و متواضعانه از می خوان کار خودش را یک بار دیگه تکرار کنه. حالا ما نه، بقیه ی کشور های مهاجر گریز، شما بفرمائید حتی چین که در عرصه ی اقتصادی انقدر موفق بوده که میگن در چین هر روز یک میلیاردر متولد میشه( که پول هاشو ور میداره میاد کانادا) چقدر تونستن رضایت اجتماعی به وجود بیارن؟

شما  را نمی دونم اما من  به عشق مدیریت غربی ها رنج مهاجرت را به جان خریدم هرچند میدونم این ها در بسیاری از موارد از ما ضعیف ترن اما متواضعانه می پذیرم که ما در این یک قلم یعنی ” مملکت داری” از این ها خیلی عقب تریم.  مدیریت برای یک ایرانی یعنی رسیدن به قدرت برای بهره مندی از منابع بیشتر برای خودش و خانواده  اش . گور بابای جامعه و منافعش . بذارید یک تجربه ی شخصی ام را هم براتون بگم.

یک ایرانی مهاجر بسیار موفق را مشناسم که نسبت دور فامیلی باهاش دارم.  برای اینکه نشناسیدش نه میگم الان کجای کاناداست نه اسمش را میگم . اما فقط بدونید که خیلی سمت بالایی داره. فرض کنید معاون نخست وزیر. ایشون فرزندی دارن که اینجا بزرگ شده و درس خونده . درست قبل از اومدن به کانادا من ایشون را زیارت کردم. زنی بود بد اخلاق و عصبی و در جریان طلاق از همسرش بود وکلن خیلی قاطی بود و پرخاشگر بطوریکه همه سعی میکردند رعایتش را بکنند تا مشاجره پیش نیاد. چند وقت پیش دیدم عکس ایشون را تو روزنامه ها انداختند به عنوان مثلن فرض کنید معلم نمونه! ( شغلش چیز دیگه ایه)  من یکی که کلی خندیدم. مطمئنم همه ی کسانی که ایشون را می شناختند هم بسیار خندیدند و برای ما مثل روز روشن بود که این نمونه شدن با استفاده از نفوذ پدر جان حاصل شده چون در شغلی مثل فرض کنید معلمی که اینجا اخلاق حرف اول را میزنه چطور یک سگ اخلاق را باید بدون پارتی بازی انتخاب کرد؟ خوب این یعنی یک مدیر ایرانی که در ادامه ی همون مدیریت یاد گرفته شده ی وطنی ، از موقعییت خودش به عنوان سکوی پرتات اسلافش استفاده کرده. خلاصه، تو رو خدا این یک قلم را کوتاه بیایید  و بذارید ما این ور دنیا از شر مدریت ایرانی در امان باشیم.

یک مورد دیگه مربوط به  یک آقای ایرانی با نمکه که تازه  سه سال و خورده ای است که به کانادا اومده چند وقت پیش با صورتی بر افروخته و عصبانی در یک جمع داشت به سیاست های دولت کانادا در قبول پناهنده ها به شدت اعتراض میکرد که : یک عده آدم گدا گشنه از بنگلادش و اندونزی با کشتی فرار می کنن میان اینجا اونوقت من باید مالیاتش را بدم!  بهش گفتم ، خوبه که چهار ساله اومدی اینجا انقدر مالیات بده شدی اگر جای یک کانادایی بودی که از زمان پدر بزرگش مالیات داده اونوقت چه رفتاری با پناهنده ها میکردی.   این ها خودشون این بار مالی را سال هاست به عنوان بخشی از سیاست هاشون پذیرفتند که حداقل جنبه ای ظاهرن انسان دوستانه داره .به نظرتون کمی عجیب نیست که ما آنقدر زود خودمون را  و مالیاتی را که میدیم را  جدی بگیریم؟

نکته ی دیگه درباره ی زبان انگلیسیه و اشتباهات رایج ما ایرانی ها که باعث میشه در جمع مهاجر ها شناخته بشیم. یکی از این اشتباهات  ما استفاده ی نادرست و جابجای I am sorry و excuse me  است  که من دیدم ما ایرانی ها در استفاده ی به جا از این دو اصطلاح مشکل داریم چون ما در زبان خودمون از ” ببخشید” به جای هر دو مورد استفاده می کنیم  اما در زبان انگلیسی اگر مثلن کسی سر راه شما ایستاده  و راه را سد کرده ، یا اگر کنار شما در اتوبوس نشسته و باید بلند بشه تا شما پیاده بشید و… باید بگید excuse me نه I am sorry.

از I am sorry  وقتی استفاده کنید که اشتباهی به عمد یا غیر انجام دادید. مثلن پای یه نفر را غفلتن لگد کردید یا بهش تنه زدید. سر کلاس وقتی می خواهید از معلم سوال کنید قبلش نگید : sorry . اصلن لازم هم نیست بگید excuse me  راحت اسم معلمو بگید و سوالتون را بکنید. مثلن : جو ، چرا …..؟

یک اشتباه رایج دیگه بین ما ایرانی ها استفاده ی حق و نا حق از کلمه ی  actually  است . ما در فارسی خیلی در حرف زدن میگیم : در واقع… فلان شد. در واقع … بهمان شد . اما تر جمه ی این کلمه actually  نیست که مثل نقل ونبات به کار می بریمش.  این کلمه را در انگلیسی وقتی به کار میبرن که بخوان یک مطلب غیر منتظره که با گفته ی قبلی  نمی خونه را بیان کنن بنابراین کاربردش خیلی محدوده.

پریروز یک جایی بودم دونفر به هم رسیدن  و شروع کردن به احوال پرسی یکیشون کانادایی بود و اون یکی را شک داشتم چون لهجه ی خیلی قشنگی داشته اما کمی که گوش کردم دیدم در هر جمله ای که میگه سه بار میگه “actually “مطمئن شدم ایرانیه.  موقع رفتن کانادایی گفت : خدا حافظ پدرام!  فهمیدم حدسم درست بوده و این “actually “های نامربوط  صفت مشخصه ی انگلیسی حرف زدن ما ایرانی ها شده.

نقل از وبلاگ: نیمه پنهان

دیدگاهتان را بنویسید