مقالات و تحلیل ها

ما و دیگران …

faces1

faces1تا چند سال پیش که ایران بودم،  یعنی تا همین ۷-۸ سال قبل،  واقعا هیچوقت فکر نمی کردم می تونم جور دیگه ای هم باشم .. 

اصلا لازم نبود ! چرا که اونجا همه مثل خودت هستن . همه شکل خودمون لباس می پوشن . شکل خودمون حرف می زنن . آداب و رسوم، غذاها،  مهمونی ها.. کلا تفکرات خیلی شبیه همه .. یا اقلا تقریبا خیلی  شبیه همه.. تفاوت خیلی کمه  ( بگذریم که همونجا هم شهرستانی تهرانی گیلانی وو .. هر کی خودش رو یک دنیا متفاوت می دونه )

اما یهو میایی جایی مثل کانادا. یه کشور مالتی کلچرال ( در هم آمیختگی نژادها).   می بینی   نه ۱۰ تا، نه ۱۰۰  تا ، بلکه هزارها نوع  فکر، اندیشه، لباس، غذا، آداب و رسوم، زشتها و زیبا ها  دور و برته  و اینجاست که به سر گیجه می افتی! 

حالا یا کله شق بازی در میاری و همه رو انکار می کنی و هنوز فکر می کنی بهترین نژاد، کشور ،غذا و فرهنگ مال خودته ..    ایران باستان با هیچ چی قابل مقایسه نیست و از این حرفها  و  مقابله می کنی و سیستم دفاعی می گیری …

یا اینکه یهو  خودتو  گم می کنی و  کشورت رو.. آدمهات رو ..همه رو بدترین می دونی و بقول خودمون ،عاشق و شیفته اینجا می شی.

این اتفاق  معمولا برای همه ما تازه واردها می اوفته .حالا کم یا زیاد بستگی به شخصیت  و افراطی و  یا متعادل  بودن ما ها داره  ..   درجه بندیش فرق می کنه با  شخصیت های مختلف..

تا  اینکه چند سالی می گذره…

افق دیدت باز تره..  حالا می تونی خوبی های دیگران و بدیهاشون رو بهتر ببینی و مقایسه کنی و به این نتیجه برسی که  هر کدوم  خوب و بد دارن و اگر انعطاف پذیر باشی، از هر کدوم چند تا خوب رو یاد می گیری و از خودت چند تا بد رو کنار می گذاری .. البته این کار آسون نیست، مخصوصا کنار گذاشتن ها  .. اما اگر بخواهی می تونی تا حدودی به نتیجه برسی .

بقول دکتر هلاکویی ( روانشناس )  شخصیت آدمها تا ۱۸-۱۹ سالگی ساخته میشه بعد اون مثل اینه که بخوای سنگ سخت رو ورز بدی  … واسه همین میگم سخته  اما خوب  اقلا سعی خودت رو  می کنی

حالا دیگه  تجربه پیدا کردی می دونی همه چیز نسبیه. اما  این رو هم می دونی که دیگه نمی تونی به راحتی بری خونه و انجا زندگی کنی.  اینه که  خودت رو وفق می دی.  با چیزهایی که از اینجا دوست نداری هم  کنار می آیی  ،  بقول معروف جا می افتی

من هم این مراحل رو پشت سر گذاشتم. روزهایی بود که  هزار بار خودم رو نفرین می کردم که اصلا چرا باید می اومدم ؟ چرا بچه ام باید همه جشنها رو تنها باشه؟ چرا مادربزرگ، پدربزرگ عمو.. خاله.. رو  نمی شناسه؟  چرا  تو مناسبت ها  ما کسی را نداریم بریم پیشش؟ یا اونها بیان پیش ما؟

روزهای سختی بود بخصوص که معمولا همون روزها اوج بی پولی و دنبال کار بودن درس خوندن اینهاست  … پر از استرس ..   و البته  از این طرف هم ؛ وقتی احترام خاصی که برای آدمها ، بچه ها و خانومها قائلند یا آسایش و رفاه و.. رو می دیدم ، عاشق شیفته اینجا می شدم و  بد بیراه نثار  اونوری  ها و باعث و بانیش می کردم!

اما زمان مرحم همه چیزه . کمک می کنه که  حل بشی تو محیط و البته من خوش شانس بودم. چون زود جا افتادیم . خیلی زودتر از اینکه فکرش رو می کردیم .   شاید علت اصلیش این بود که کار خوب گیرمون اومد مشکل مادی حل شد. شاید  هم برای این بود که اومدیم تو  یه شهر کوچک که آرامش از سر و کولش می باره!  برای جوونها شاید کمی خسته کننده باشه اما برای ما بچه دارها عالیه،  مخصوصا  واسه شروع …

هر چند من عاشق شهر های بزرگم هنوز  هم  اما واقعا اینجا تفاوت بزرگ و کوچک اونقدر تو ذوق نمی زنه   ،  مخصوصا برای بزرگ کردن بچه ها..  یه جور هایی  راحت تره .  بهر حال  عوامل مختلف کم کم  باعث می شه  جا بیافتی

بهر حال  احساس می کنم  الان  عضوی  از این مملکت هستم. خودم رو ایرانی  و فقط ایرانی  نمی دونم . با شنیدن آهنگ ملی اینجا  هم همون قدر احساساتی می شم که با شنیدن ای ایران خودمون و تو مسابقات ورزشی واسه اینجا  حرص می خورم و ذوق می کنم  که برای ایران ،  و صد ها چیز دیگه…

ما نسل اولی ها  خیلی  کارمون مشکل تر از بچه هامونه

من  شخصیتم طوریه که  همیشه تمام سعی خودم رو می کنم تا هر چه زودتر با محیط اطرافم ارتباط برقرار کنم  و همچنین در اسرع وقت اضطراب و غمگینی رو بریزم دور .  اما این کار روزهای اول به نظر خیلی سخته . انگار همه چی دست به دست می دن تا  هی مشکل به مشکلات افزوده بشه .همش هم برای اضطرابیه که ناخودآگاه تو روند زندگی تاثیر میذاره  دوستان جدید  محیط اطرافت ، محل کارت،  همکارها ،همه چی ممکنه  تنش زا بشه .

اما  کم کم   آرامش  فرا می رسه  ..

مثلا چند سال اول از کار یه دوست  ممکنه طوری ناراحت بشی که انگار آخر دنیاست.. اگر این دوستان برن همه چی تمومه  و این حرفها!
بعد  کم کم که زندگیت آرام تر شد، اطرافیان کمتر  می تونن تو زندگیت تاثیری بزارن. دیگه مهم خودت وخانواده هستن. دوستان هم بخش بزرگی رو می سازن. اما  دیگه اصلا تموم فکر و ذکرت نیستن.

اینجا عشق به خانواده اگر اهل خونواده باشی  عمیقتر از  کشور خودته ، چرا که دیگه فامیلی دور برت نیست. همش می شی مال خونواده خودت و دوستان اطراف که خودت انتخاب کردی. پس عمیق تر و عاشقانه تر زندگی می کنی. به دور از دخالت ها  و دعواها سر این و اون..

دوستی ها  اینجا می تونه خیلی عمیق تر باشه چون  تو هیچکدومشون رو از قبل معمولا نمی شناسی و همین جا باهم دوستی رو می سازین .  با خیلی ها  هم ممکنه دوست بشی ،اونها که اگر ایران بودی ممکن بود  حتی فکرشم نمی کردی ممکنه بیاری تو خونت یا بری خونشون.   اما اینجا تنهایی مجبورت می کنه . البته گاه همینها می شن بهترین دوستانت  و گاه هم  که می بینی  از یک تبار نیستی می ذاریشون کنار . شا ید هم اونها بذارنت کنار!
بهر حال از یه عده دور میشی با یه عده بیشتر نزدیک میشی. آدم هایی که  ممکن نبود فکرش رو بکنی   اینجا میشن بهترین دوستانت و  اگر خونواده دار باشی، شوهر و زن بچه هات همه وجودت رو می سازن.  اینجاست که می گم  آدم عاشق تر میشه

تجربیاتی که گفتم همش  برای شخص خودم پیش اومده  و البته مطمئنم برای خیلی های دیگر هم مشابه  آن اتفاق افتاده  و همه این تجربه ها ،از من  یه ادم متفاوت تر ساخته .

دیگه موقع  نظر دادن ها  با احتیاط تر از قبل عمل می کنم  و می دونم که همه نباید و قرار هم نیست مثل من فکر کنن   و ارزشهایی که توی ذهن من ارزشه ممکنه برای یکی ارزش نباشه.

انتقاد کردن و انتقاد پذیزفتن خودش یه هنر کامله . اینکه چه مدلی انتقاد کنی که ناراحت نشه اما جدی بگی

اوایل که  هنوز تو تلفظ ها خیلی  بیخ بودم ( الان هم گاه گاه نه کم )  یه بار که کلمه ای رو غلط گفتم دوست کانادایی ام درسی بهم داد که تا عمر دارم یادم نمی ره.
همو ن روز دعا کردم کاش همه ما روزی به این  درجه سعت صدر برسیم . دوستم  هیچی نگفت اما وقتی کاملا حرفم تموم شد  تو جوابش کلمات غلط منو از قصد تکرار کرد و به اون کلمات که می رسید کمی ارام تر اونها رو تلفظ می کرد که هم بفهمم که غلط گفتم  و هم خیط و ناراحت نشم و هم اینکه درستش رو بشنوم و یاد بگیرم  !

مثل همون مثال معروف امام حسن و امام حسین (ع) که پیرمردی رو دیدن وضوی غلط می گرفت.  برای اینکه هم وضوی اون پیرمرد رو تصحیح کنن هم ناراحتش نکنن، دوتایی  وانمود کردن که دارن وضو رو یاد می گیرن و تمرین می کنن  و این حرفها .. ولله این باصطلاح کافران اینجا بهتر از ما مسلمونا، درس های اسلا م رو عمل می کنن.

مثلا همین تلفظ ها ،گاهی  هموطنان عزیز  ما زبان  فارسی که بماند حتی انگلیسی رو هم  اگر  یک اشتباهی گفتی که اونها فهمیدن  و بلدن ، با  یک توپ و  تشر یا  یک پوز خندی  از ادم ایراد می گیرن که ادم  افسرده می شه.  و  یا  اینکه   اگر به روش دلخواه اونها تلفظ نکنی ( تلفظ ایرانی)   اونوقت  می گن  چی؟  انگار  اصلا این تویی که داری اشتباه می کنی و می زارن به حساب  قیافه اومدن و  دم از  انگلیسی زدن !

بالاخره که برخورد  امام حسنی و حسینی مال این کافرانه  …  و ما بهتره همون تند تند دماغ بسوزونیم که عقب نیفتیم که یه موقع طرف پر رو نشه خدای نکرده ؟

اگر اینجا اشتباها بخوری به کسی یا تنه بزنی یا تو مغازه چیزی رو بندازی یا  تصادف بشه و ..   اول  اونها خودشون سریع میگن ببخشید  بعد میان ببینن چی شده   و حالا مثلا تقصیر کیه   و  چطور میشه حلش کرد.  اما  اونجا تو وطن  اول فحش و بد وبیراه و کوری و چه خبرته و اخم و تخم و ..
حتی اگر هم تقصیر خودت باشه  بعد اخرین چاره  می شه ببخشید.  اونم اگر ۱۰۰٪  می دونی باختی و بهتره  بخاطر خودت هم که شده شر رو بکنی..

خوب  همه اینها رو گفتم نه که همه ایرانیها اینجورن و  نه که همه اینجایی ها نیستند. نه اصلا!

همه جا خوب وبد داره.  فقط خواستم بگم این چیزها اینجا بیشتر به چشم میاد. مخصوصا تو  مهاجرها و خود همین جایی های تحصیل کرده و با کلاس . وگرنه  بعضی ار همین ها  رو که ببینی صد رحمت به کولی های خودمون می فرستی و بعضی از مهاجر ها رو هم  اینحا صدها بار  با شعور تر و با کلاس تر  و تمیزتر از هر کانادایی می بینی 

خوب خدا رو شکر دوستان و اطرافیان خودم همه خوبهاش در اومدن و ما مشکل اینجوری زیاد نداشتیم.
اما این  تفاوتها رو حس کردم و اینها به شدت دید آدم رو باز می کنه و اصلا یه جورهابی در روند تکامل ما  دونستن این تفا وتها تاثیر مثبت میزاره 

تقصیر کسی هم نیست . همین جور بزرگ شدیم . همه جا دیدیم و شنیدیم و با همین جور برخوردها رشد کردیم.
اگر  قصد تغییر هم داریم   باید  زیر سازی بشه. فرهنگ سازی بشه و به همین سادگی مشکل حل نمی شه. حتی با این خوندن ها هم  شاید به حد لازم درک نشه .
تا خودت تو محیط نباشی و نبینی چیه و چطوره، نمی دونی این چیزهای به ظاهر کوچک چطور می تونه دیدت رو این همه عوض کنه و افق دیدت رو به کجا ها برسونه. 

بقول دوست خوبم ،من اعتراف می کنم ،خیلی از ما ها اینجوری هستیم که دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

اینها همه ریشه کرده  تو جونمون   تو وجودمون   و میذازیم به حساب غرور  با کلاسی؟  با ابهتی؟  چه غروری؟  چرا نباید یاد بگیریم با کلمات قشنگ  تعریف کردن از هم و اظهار علاقه کردن همدیگر رو خوشحال کنیم ؟

بهرحال حرف زیاد زدیم اما غرض رسوندن مطلب بود که نمی دونم تا چه حد موفق شدم 

دوست عزیز تر از جانم و همه دوستان خوبم! این بنده حقیر هم  خیلی ایراد ها داشتم و دارم فقط سعی زیاد می کنم که کمی از این ها رو جانشین خوبتر هاش کنم .

همه اینها رو هم که گفتم آخرش اضافه می کنم 
زنده باد همه مردم دنیا : ایران، کانادا ، امریکا ،نروژ ، فنلاند، سنگاپور، هند، اتیوپی و …

نقل از وبلاگ همیشه مهربان

دیدگاهتان را بنویسید