مقالات و تحلیل ها

خاطره من از ورود به مونترآل

montreal-airport-arrivals

montreal-airport-arrivals

من با پرواز بی ام آی از ایران اومدم.پرواز تاخیر داشت و ما ساعت ۷ تقریبا از فرودگاه امام بلند شدیم.در راه کنارم خدا رو شکر خالی بود و کلی خوب خوابیدم و فیلم دیدم.البته یه خانوم مهربان ایرانی کنارم بود که فکر می کنید چی با خودش اورده بود.نون پنیر سبزی وسط هواپیما،کلی خندیدم توی دلم.خیار به من تعارف کرد.منم که مریض بودم.یادتون هست.صدام وسط پرواز رفته بود.اصلا نمی تونستم حرف بزنم.حالا از فشار بود یا چیز دیگه نفهمیدم.

بالاخره بالای لندن رسیدم…کلی حال می داد.همه جا سفید بود.برف اومده بود(شاید پرواز من یکی از آخرین پروازهایی بود که به طوفان برف نخورد.هرچند ۴۰ دقیقه ای تاخیر داشت تا از فرودگاه هیتروید بلند بشه بدلیل برف)

رسیدیم به لندن.از ترمینال ۱ به ترمینال ۳ رفتیم.من و دو تا خانوم مهربون دیگه.یکی می خواست بره تورنتو که پروازش رو داشت از دست می داد و دوید تا به پرواز برسه.من و اون خانوم مهربون نشستیم در ترمینال ۳ و حرف زدیم.خندیدم و ۴۰ دقیقه قبل از پرواز رفتیم دم گیت و قدم زدیم.

کلی در ترمینال ۳ دلم قلی قلی می رفت که خرید کنم.اما نکردم…حال خرید شاید نداشتم…اما الآن پشیمونم که چرا عطر نخریدم.در سایت فرودگاه هیترو برید و مغازه ها رو ببنید و مطمئن باشید خرید می ارزه…الآن که قیمت عطرهای اینجا رو می بنیم مطمئن شدم می ارزه…

به هر حال سوار هواپیمای ایر کانادا شدم.کنارم یه آقای دراز نشسته بود که تا نشست خوابید…یعنی خوابید ها…من که چک این رو از ایران کرده بودم.کنار پنجره نشسته بودم و داشتم حال می کردم…اما خوب دستشویی لازم است…بالاخره آقا رو با تکون های شدید بیدار کردم و راهم رو باز کردم به سمت دستشویی…

فیلم دیدم ولی از زمانی که رسیدم بالای کانادا داشتم دیونه می شدم.دیدن جزیره پرنس ادوارد(جایی که مطمئن باشید خونه من در اونجا خواهد بود) کلی بهم حال داد.ثانیه شماری برای رسیدن به نیما…و بالاخره…رسیدن…

دیدن ورزشگاه المپیک مونترال از بالا و بعد از دانتون که می دونستم خونم توش هست…حس جالبی بود…خیلی زیبا بود…خیلی…

و بالاخره…با فرود اومدن هواپیما من دویدم.نیما و پسرخاله جان گفته بودند بدو که اگه ندوی…باید توی صف طولانی باشد.بالاخره هم من در صف طولانی ایستادم برای مهر ورود به کانادا و شنیدن جمله welcome to Canada …دقیقا از جایی که مهر زدم یه در باز می شد که ۹۰ تا فلش داشت.برای کارهای مهاجرتی رفتم اونجا،شماره گرفتیم و منتظر ماندیم …برگه لندیگ رو گرفتند و امضا کردیم و چسبوندم در پاسپورت و لیست وسایلی که من در آینده می خوام بیارم رو گرفت و کپی اون و بهم داد و فرستاد ما رو به قسمت کبک…اونجا هم شماره گرفتیم و بعد از فرارسیدن نوبت برگه CSQ رو ازمون گرفتن و کارها رو خودشون انجام دادن یه وقت هم بهم دادن (که من نرفتم بعدا چون ظاهرا می خواستن فرانسوی صحبت کنن منم اصلا حوصله نداشتم و نیما مخم زد که نرو…اوج یک همسر خوب).

خلاصه اومدیم بیرون.فقط چند تا چمدون اون وسط ول بود.چمدون هام رو برداشتم و به سمت در خروج حمله کردم.نیما منتظرم بود و اینگونه من به مونترال رسیدم…هوووووراااااا …

montreal-11

از فرودگاه که در اومدیم.رفتیم خونه خاله خانوم که در جزیره راهبه هاست ،اون شب یه مهمونی ایرانی بود در دانتون و رفتیم خاله رو برداشتیم .اومدیم خونه(همین اتاق کوچلو و پر از عشق) .

من سرما خوردگی بدی داشتم.تمام راه صدام گرفته بود و دماغم کیپ و کلا داغون رسیده بودم. و نیما عزیزتر از جانم برام سوپ درست کرده بود در آرام پز یعنی خونه بوی سوپی می داد که نگو.

من با اینکه گشنه بودم اما به دلیل هیجان و خستگی خیلی کم خوردم…و با یه دوش سرسری رفتیم خوابیدم…ساعت ۲ صبح اما باز بیدار گشتم.زیرا دچار جت لگ بودم و جای شما خالی…نیما رو دیوانه کردم.ساعت ۲ صبح سوپ خوردم.اینور اونور کردم…به مامان اینا زنگ زدم.ساعت ۵ صبح…۵ خوابیدم تا ۹ صبح…صبحانه عاشقانه ای خوردیم و اولین قدم رفتن برای خرید کاپشن و کفش که اصلی ترین نیازهای ورود به سرزمین سرد بود(من شنبه رسیدم و شنبه نمی شد رفت سراغ کارهای اداری…)

خیابان saint Catherine واااای اینقدر حال کردم با این خیابون…و اینجا اولین مکانی بود که با یک نفر انگلیسی حرف زدم و اون کلا من و به هیچ حساب کرد…یعنی هیچااااا…و فهمیدم مونترال یعنی فرانسه نیاز داری.

به هر حال،روز اول من کفش خریدم و کفشی دوست داشتنی…و کاپشن نیما رو دو در زده بودم و کلی حال و صفا بود…چون قرار بود در ابتدا ۱۰ روزه برگردیم.برای خرید کاپشن عجله نداشتم گرچه در هفته بعدش خریدم از north face.

در مونترال جای دیدنی زیاد هست.از مونترویالگرفته تا کلیساهای دوست داشتنی…اما راستش من مونت رویال با اینکه تا خونه ما ۱۰ دقیقه هم نیست ۴-۵ بار بیشتر نرفتم…اولدپرت هم یک بار اول ژانویه رفتم…و کلیسا معروف مونترال رو هم هنوز ندیدم.اما در این دو ماه…اطراف مونترال و خیابان saint Catherine رو استاد کردم.دقیقا می دونم همه چیز چی به چی هست…البته بدلیل سرما و سرمایی بودن این جانب…ترجیحا بهتر من بیرون نرم…راستش کبک سیتی هم رفتم…در سردترین روز زمستان امسال…اصلا بهم خوش نگذشت.خواستین برین لطفا شما در تابستان برید.

من در مونترال حس خانه ندارم.این بدترین حس است.از ابتدایی که اومدم،در فکر رفتن به ونکور یا شهر دیگری بودم.چون اولا اینجا فرانسوی است و من کمی بسیار در ذوقم خورد.و دیگر اینکه من شهرهای انگلیسی زبان را ترجیح می دهم…و دیگر اینکه ونکور را برای دانشگاه رفتن انتخاب کرده ام(حالا اونا من و انتخاب نکردن ها…من انتخاب کردم)

مونترال برای دانشجویانی که مک گیل دوست هستند بسیار خوب است.اگر کونکوردیا را دوست دارند خوب است…اما برای اینکه زندگیت را اینجا پایه بگذاری نه.من حس خوبی ندارم…راستش ترجیح می دهم جایی باشد که ایرانی کمتری باشد،نه چون می گم ایرانی ها بد هستن.اصلا…اتفاقا بزرگترین لطف خدا به من حضور خاله هایم در مونترال و اوتاوا بود که بزرگترین حس مونترال است.منظور از ایرانی منظور من فضا برای قبول شدن در جامعه است که اگر در مونترال بمانم حداقل با چیزی که من دیده ام غیر قابل دسترس است.دلیلش زبان است،و اینکه آیا فرزندی اگر قرار باشد داشته باشم اینجا فرانسه خواهد خواند و خدای من پل ارتباطی من با او…حتی اگر فرانسه یاد بگیرم و خیلی چیزهای دیگه…باز هم چندین قدم عقب هستم و حس خوبی نیست کلا و مضاعف بر این علت که من دوست دارم در شهر انگلیسی زبان زندگی کنم…حالا چون ندیدم این حس رو شاید داشته باشم…

در کل مونترال شهر دانشجویی است.هزینه زندگی نسبت به بقیه شهرهایی که من در خصوص اونا خوندم خیلی کمتر است.با درآمد پایین هم زندگی خوبی خواهید داشت.نمونه اش دوستان نیما که با بورس ۱۸۰۰ در ماه زندگی کاملا اوکیی رو دارن.(البته کارهای جانبی رو هم در دست می گیرن.تی ای می شن و این صحبتها)

و این است داستان ورود من به مونترال…تا دو هفته دیگه به ایران بر می گردم.برای تمام کردن فوق لیسانس عزیز و در اواخر جولای و یا اوایل اگوست باز به مونترال یا در صورت درست شدن کارها ونکور سفر خواهم کرد و این بار خانه ای خواهم ساخت از نو…اگر مونترالی شویم اینجا موقتی است و اگر ونکوری شویم که وضع فرق می کند و کلا مهاجر شهر به شهر می شویم…

نقل از وبلاگ سیما : دل نوشته های یک سیم و نیم که ما شدند

دیدگاهتان را بنویسید