مقالات و تحلیل ها

خاطرات من از روز مصاحبه

immigration-interview

immigration-interviewمصاحبه ما  ساعت ۱۰ در سفارت بود و از هتل تا سفارت فاصله چندانی نبود ولی ما تصمیم گرفتیم  با تاکسی هتل برویم. من یک کت و شلوار مشکی ویک تاپ مشکی پوشیدم . از بس از همه شنیده بودم آفیسرها روی خانمهای ایرانی حساسیت دارند حتی برای عروسی برادرم هم موهایم را مش نکردم.  و فقط هایلایت فندقی از موهام در آوردم. یک کفش پاشنه کوتاه هم پوشیدم.

تازه موهای من فره ولی ترسیدم ژل بزنم و فرفری برم بنابراین یک ساعت سشوار کشیدم. تا موهام صاف شد. کت و شلوارم هم خیلی رسمی نبود ویقه راه راه ریز داشت . یه کمی هم ارایش کردم. خیلی معمولی. همسرم هم کت و شلوار سرمه ای با پیراهن یاسی خیلی روشن.و کراوات سرمه ای راه راه. هر دو با استرس زیاد و قیافه آرام راه افتادیم . ۱۰ دقیقه بعد سفارت بودیم. تقریبا ۲۰ دقیقه زودتر رفتیم.

جلوی در ورودی  موبایلهایمان را تحویل دادیم. همانجا یکی از همکلاسیهای همسرم را دیدیم که به همراه همسرش از مصاحبه می امدند. تا سلام کردیم  گفتند خدا کند گیر این اتاق وسط نیافتید. یه مرد خیلی بد اخلاقه و ردتون میکنه.

ما رو ده بار برده وآورده و مشروطیم. ( ناگفته نماند که در اون دو سه روز در هتل وسفارت فقط دو نفر در سفارت و یک نفر در هتل قبول شده بودند.)

ما هم با ترس ولرز رفتیم داخل. خانمی پشت یک باجه کوچک نشسته بود که همسرم خودش رو به فرانسه معرفی کردو گفت که ما وقت مصاحبه داریم. او هم به ما یک فرم داد که به زبان فرانسه پرش کردیم. همان موقع یک خانم و آقا امدند بیرون که خدا رو شکر قبول  هم شده بودند . ما هم تبریک گفتیم

و منتظر ماندیم. واقعا خیلی نگران بودیم .تا اینکه آقای بلند قدی آمد و خیلی جدی اسم ما را صدا کرد  و سلام کردیم  ودست دادیم. البته خیلی خونسرد و با لبخند.

وبعد ما را به اتاق وسط !! یا همان باجه شماره ۱ راهنمایی کرد و گفت منتظر بمانید. باید اعتراف کنم که خیلی تند حرف میزد و خیلی هم جدی حرف میزد. ولی من احساس کردم در برخورد اول دید خوبی نسبت به ما پیدا کرد.(چه از خودراضی )

بالاخره رفتیم داخل و منتظر شدیم  و آقای ژان  لوک پواسون ( آن طور که روی میزش نوشته بود)داخل شد. و بعد خود را معرفی کرد وتوضیح داد که میخواهد از ما سوا لاتی مرتبط با شغل وتحصیلاتمان و دلایل مربوط به مهاجرت به کبک بپرسد.   .اول  از همسرم پاسپورتها رو خواست وهمسرم از قسمت زیر شیشه  پاسپورتها رو تحویل داد. بعد هم خیلی آرام هر سه رو نگاه کرد . بعد از همسرم پرسید  که  کجا کار  می کند ؟ همسرم هم گفت در یک شرکت آلمانی کار میکند که فکر می کنم تاثیر مثبتی داشت.  بعد هم نامه های سوابق کار همسرم رو یکی یکی چک کرد که چون همسرم چند سال پیش هم در یک شرکت آلمانی کار میکرد بنابر این اقای پواسون خیلی سختگیری نکرد. وبعد از من پرسید که کجا زبان فرانسه یاد گرفتم ؟ و من گفتم چون بچه کوچیک دارم با معلم خصوصی یاد گرفتم .  واو سن پسرم رو پرسید .ومن هم جواب دادم . بعد گفت فکر میکنی بتوانی در کبک کار کنی و من هم گفتم که من میتونم مثل ایران نقاشیهایم را بفروشم (فکر کنم که در ابتدا گفتم که نقاشم) و بعد پرسید که فکر می کنی از نقاشی پول در میآد ؟ که من هم گفتم بله  مثل ایران سعی میکنم.

بعد پرسید چه نقاشیهایی  میکشم که من گفتم همه  چیز .پرتره و…  . البته همسرم می خواست پرینت نمونه کارهام رو که به پیشنهاد وکیل آماده کرده بودیم رو نشون بده که من از زیر میز دستش رو گرفتم. نمی خواستم تا ازمون نخواسته چیزی نشونش بدم.

بعد از همسرم پرسید که فکر می کند که می تواند کاری پیدا کند؟ که همسرم تمام سرچهایی رو که از امپلوا کبک در اورده بود رو نشون داد و در مورد رشته خودش و نرخ بیکاری تا سال ۲۰۱۲ توضیح داد و گفت با این  پیش بینی ها دید مثبتی دارد که  تعجبا ما دیدیم که آقای پواسون یک لبخند ملیح زدچون تا اینجا از اون برخورد دلگرمکننده که من در وبلاگها خونده بودم اصلا اثری نبود.

بعد به انگلیسی پرسید که پروژتون چیه.؟ وهمسرم هم مفصلا دلایل مهاجرتمون رو گفت و چند تا کلمه هم فرانسه اشتباهی به جای انگلیسی گفت که مشکلی هم نبود (ولی من حسابی ترسیدم چون از وقتی شروع به خواندن فرانسه کرده بودم  انگلیسیم خیلی ضعیف شده بود.و فکر کردم الان از من هم میپرسد.  باور کنید دعا کردم نپرسد)

البته با یک لبخند ملیح و  دلی آرام و قلبی مطمین ! به صحبتهای همسرم ووموسیو پواسون گوش فرا دادم. نمی دونم این چه خاصییتیه  که من وقتی خیلی هول میشم خیلی خونسرد به نظر میام و عمرا اقای پواسون  نمی دونست من دارم از ترس میمیرم.

البته از فرانسه حرف زدن همسرم هم خیلی تعجب کرده بودم .آخه هرچه قبلا به همسرم می گفتم که در مورد  سوالهای احتمالی برام فرانسه حرف بزند طفره میرفت ولی بعدا گفت که می خواسته سورپرایزم کنه.

آخه خیلی تند و حرفه ای  حرف میزد وبا توجه به اینکه خیلی کم حرفه من  راستی سور پرایز شدم . اخه هیچوقت فارسی هم انقدر حرف نزده بود . تند و پشت سر هم!

راستی تا یادم نرفته بگم که همون اول ترجمه مدارک رو یک به یک خواست که همسرم به او داد. راستی ما یک کیف  هم (از همین کیفهای پاپکو ) داشتیم که تمام مدارک را به ترتیب وبا سر برگ در آن دسته بندی کرده بودیم . آخه می دونید واقعا تاثیر داره که وقتی مدارک رو خواست سریع ومرتب باشید اگر گیج و دستپاچه پاشید  بالاخره تاثیر منفی دارد.

بعد از اینکه همسرم حسابی توضیح داد که چرا کبک رو انتخاب کرده و گفت که پدر و مادرش سال پیش اونجا بودند و از اونجا خیلی تعریف کرده اند. که ظاهرا اقای پواسون متقاعد شد.

در آخر به ما گفت که ما قبول شدیم  و تا سال دیگه به کبک میآییم( البته خیلی جدی و رسمی ) من و همسرم از خوشحالی داشتیم بال در می آوردیم و از زیر میز دست هم رو گرفتیم .در واقع خوشحالیمون رو مخفی کردیم .(که فکر نکنه حالا خبریه)

بعد اقای پواسون مانیتورش را رو به ما برگرداندو دو تا سایت رو معرفی کرد و بعد هم گفت که برامون پرینت میگیره  وبیرون منتظر باشیم.

واقعا خوشحال بودیم . فکر میکردم یک بار خیلی سنگین رو از روی دوشم برداشتند.

باور میکنید حالا که چند ماه گذشته و دارم اینا رو مینویسم فکر می کنم خواب دیدم.

احساس عجیبی بود وقتی بیرون آمدیم سریع به پدرشوهرم و معلم فرانسم  زنگ زدیم. و به مامانم خبر دادیم.

.خیلی احساس خوبی داشتم

خیلی.

توضیحات:

یک سری توضیحات رو که به نظرم لازمه براتون اضافهمی کنم . . راستش رو بخواهید قبل از مصاحبه وقتی خودم  ماجراهای مصاحبه بقیه بچه ها رو می خوندم  خیلی استرس پیدا می کردم و معلمم دایم می گفت اینها رو نخون  چون استرست بیشتر میشه  ولی من واقعا نکات زیادی رو از وبلاگها  یاد گرفتم  که حقیقتش  خیلی هم کارآمد بودند ولی وقتی زیاد و با ذکر  جزییات بودند (واقعا یادم هست ) که  قلبم  تند تند میزد و بارها صحنه از پله پایین رفتن  وداخل شدن به سفارت و نگاه آفیسر رو تجسم می کردم (مخصوصا ترس از مکابا دایم در من شدت می گرفت) و دایم می تر سیدم که او  آفیسر ما باشد.

بخاطر همین  هم نمیخواستم که خیلی  ریز ریز همه چیز رو بنویسم و راستش رو بگم نمی خوام که بگم که اصلا نباید بتر سید و استرس نداشته باشید بلکه واقعا  مصاحبه سخت هست ولی باید باید  باید خونسرد باشید فقط همین.  در روزهای آخر قبل از مصاحبه دیگر  رفتن به کانادا برای ما آنقدر مهم نبود بلکه فقط اصرار داشتم که در مصاحبه قبول شویم (مخصوصا برای حالگیری خانم X در دفتر وکیلمان) چون باور کنید با بچه کوچکی که دایم میخواهد دفتر وکتاب آدم رو پاره کند و تا بخواهی درس بخونی  بیاد بازی کنه یا شیر بخواد یا پی پی  کنه یا هزار تا دسته گل برات  آب بده  فرانسه یاد گرفتن خیلی مشکل میشه. تازه من همون موقع در حال جمع آوری اطلاعات در مورد شهرمای مختلف کانادا هم بودم .و هر روز به تمام  سایتهای مربوط سر میزدم .ولی فقط سعی کردم از خیالبافی در مورد زندگی در کانادا ( حالا چه خوب چه بد ) بیام بیرون و فقط به مصاحبه فکر کنم . چون حدود دو سالی به مهاجرت کاملا فکر کرده بودم. اما واقعا آماده شدن برای مصاحبه هم سخت بود. مخصوصا که شنیده بودم آفیسر ها به ایرانیها در مورد زبان و سابقه کار خیلی سخت میگیرند.ولی خیلی هم این طور نبود باور کنید آنها هم متوجه صداقت میشوند. ودر مورد زبان هم که به نظر من سخت گیری در کار نبود. باور کنید که وقتی آقای پواسون به همسرم گفت سطح زبانش در حد فرانکو فون هست خیلی خوشحال شدم .هر چند از خودم چیز زیادی هم نپرسید .

بالاخره آفیسرها هم انسان  هستند . انها هم می دانند که ایران مملکت بسته ای است و ما  علی القاعده در عمرمان ممکن است اصلا یک  فرانسه زبان  هم ندیده باشیم  و طوری صحبت می کنند که ما هم بفهمیم . فقط سطح زبان را نباید آنقدر بالا زد که توقع آفیسر بالا برود و و بخواهد واقعا سطح زبان را تععین کند چون او برای امتحان زبان آفیسر نشده .!

همه به ما گفتند که آن خانمی که در اتاق کناری ما بود خیلی مهربان است ولی مثلا یکی از دوستان ما می گفت  که تا گفته اند بچه کوچک دارند پرسیده که در غذایش چی میریزی و چه طوری برایش سوپ درست می کنی؟ حالا تصور کنید شما یک عالم  جواب سوالهای مهاجرتی اماده کردی که باید یکدفعه شروع کنی به اموزش آشپزی به زبان فرانسه!!

بنابر این خیلی برای خودتان از پیش جواب آماده نکنید من که انقدر  جمله  ست ان پیی تقه دولوپه رو گفته بودم که پسرم دایم در خانه راه میرفت و میگفت دولوتوپه!!

همسرم هم که اصلا جواب آماده نمیکرد و میگفت اینطوری دیگه استرس فراموش کردن جوابهای از پیش تعیین شده رو ندارم

و ریلکس ترم . خلاصه اینکه هرکس روشهای خودش رو داره . وبهتره که هر جور خودتون راحتید برای مصاحبه آماده بشید. راستش رو بخواهید فقط ما ایرانیها انقدر استرس داریم مثلا  من یک زوج لبنانی را دم در دیدم که واقها ریلکس و راحت بودند .

نقل از وبلاگ کانادا ترای

دیدگاهتان را بنویسید